تبليغاتX
تدامید....!!!!!
لال مادر زاد بودم... با تو اواز خوان دنيايی شدم ای آزدی(ارنستو چگووارا)
این وبلاگ بسته شد!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 9:5 PM  توسط تداعی | 
 
 
                              
 
 
اگه حتی بین ما، فاصله یک نفسه ، نفس منو بگیر
 
برای یکی شدن، اگه مرگ من بسه ، نفس منو بگیر
 
ای تو هم سقف عزیز، ای تو هم گریه من ، گریه هم فاصله بود
 
گریه آخر ما ، آخربازی عشق، ختم این قائله بود
 
حدس گر گرفتنت، در تنور هر نفس ، غم نه، اما کم که نیست
 
هم شب تازه تو، ترکش پر تیر عشق، سنگ سنگر هم که نیست
 
خوب دیروز و هنوز ، طرحی از من بر صلیب، روی تن پوشت بدوز
 
وقت عریانی عشق، با همین طرح حقیر، در حریق تن بسوز
 
پلک تو فاصله، دست و کاغذ و غزل، من و عاشقانه بود
 
رستن از پیله خواب ، ای کلید قفل شعر، خواب شاعرانه بود
 
اگه حتی بین ما ، فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر
 
برای یکی شدن ، اگه مرگ من بسه ، نفس منو بگیر
 
از ته چاه سکوت ، تا بلندای صدا، یار ما بودی عزیز
 
در تمام طول راه ، با من عاشق ترین ، هم صدا بودی عزیز
 
حدس رو گردان شدن ، از منو از راه ما، باور بی یاوری
 
روز انکار نفس، روز میلاد تو بود، مرگ این خوش باوری
 
تو بگو غیبت دست ، غیبت هر چه نفس ، بین ما فاصله نیست
غیبت آخر تو، کوچ مرغان صدا ، ختم این قائله نیست
 
          
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:12 AM  توسط تداعی | 

آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم

آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم

وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره

با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره

بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم

اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم

برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت

غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت

باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه

با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان

سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد

تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد

بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه

تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد

برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود

هرکي زندگيش رو باخته ........

دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 2:13 AM  توسط تداعی | 

 

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم        

 به انچه که ارامشي بزرگ است
 
 در نهايت تصويري عاشقان
 
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
 
 تصويري که سهمی از ان نداشتم
          
 فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
 
 پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
  
 از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
 که از هوي و هوس راهش جداست
     
 ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
 انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
 بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
 از جنس باران که مرا جان بخشيد
                                                
 از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
 گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
  
 مرا از عشق سيراب کند
 
 اين احساس که از اسمان باريد
     
 از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
 و حالا من هم قدري پاک شده ام
     
 تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 7:4 PM  توسط تداعی | 

بیست و سه پرنده بودیم

نشسته بر سیم تلگراف

تيری انداخت سوی ما

یکی افتاد به خاک

پرنده ای اما روی سیم نماند

*
هزاران هزار درخت بودیم

سبز و جوانه دار

ده تناور درخت را از بن برید

پژمردیم و پس جنگلی نماند

*
سه دوست بودیم

یکدل و هم زبان

عاشقمان کرد بر خود

آواره گشتیم و سخنی با هم نماند

و

دوباره اما می‌آیند ببین .....

پرنده‌های سبکبال

درختان سر سبز

عاشقان پاکباز

نه از تیر

نه تبر

نه آن عشق نافرجام

از هیچ حذر نمی کنند

و این است .....

مفهوم زندگی 

(تداوم زیستن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 0:17 AM  توسط تداعی | 

 

به یاد آر، من اینجا خواهم ماند.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یاد آر، وقتی رویاهای تو پایان یافت،

زمان، می تواند ورا رود.

تنها، مرا به یاد آر...

من تک ستاره تابناکی هستم که از سوزانده شدن در آتش شهوت، محافظت می کند.

این آخرین پرتو برای محو شدن در طلوع خورشید است.

من با تو هستم.

هر وقت که قصه ی مرا نقل کنی.

تمام مرا اعمال من می سازند.

به یاد آر، من اینجا خواهم بود.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

مرا به یاد آر...

من آن صدای پر حرارت در باد سرد هستم. آن نجواها ...

و اگر گوش فرا دهی، بانگ مرا در سرتاسر آسمان خواهی شنید.

آن هنگام که به تو برسم و لمست کنم...

دیگر هرگز مرگ بر من راه نخواهد یافت و به حیات جاودانه خواهم رسید.

به یاد آر، هرگز تو را ترک نخواهم کرد.

آگر تنها مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یاد آر، مرا.

یه یاد آر، مرا...

به یاد آر، که من هنوز اینجا هستم.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یار آر، وقتی رویاهای تو پایان یافت،

زمان می تواند برتری یابد.

من به زندگی ابدی رسیده ام.

مرا یه یاد آر.

به یاد آر، من اینجا خواهم ماند.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یار آر، وقتی رویاهای تو پایان یافت،

زمان، می تواند ورا رود.

تنها، مرا به یاد آر...

من تک ستاره تابناکی هستم که از سوزانده شدن در آتش شهوت، محافظت می کند.

این آخرین پرتو برای محو شدن در طلوع خورشید است.

من با تو هستم.

هر وقت که قصه ی مرا نقل کنی.

تمام مرا اعمال من می سازند.

به یاد آر، من اینجا خواهم بود.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

مرا به یاد آر...

من آن صدای پر حرارت در باد سرد هستم. آن نجواها ...

و اگر گوش فرا دهی، بانگ مرا در سرتاسر آسمان خواهی شنید.

آن هنگام که به تو برسم و لمست کنم...

دیگر هرگز مرگ بر من راه نخواهد یافت و به حیات جاودانه خواهم رسید.

به یاد آر، هرگز تو را ترک نخواهم کرد.

آگر تنها مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یاد آر، مرا.

یه یاد آر، مرا...

به یاد آر، که من هنوز اینجا هستم.

تا زمانیکه تو مرا در خاطره ات نگاه داری.

به یار آر، وقتی رویاهای تو پایان یافت،

زمان می تواند برتری یابد.

من به زندگی ابدی رسیده ام.

مرا یه یاد آر.

به یاد آر ... مرا

 

> بدون تو، ولی با تو! به صیغه ی حس هفتمم. گفتم که از پسش بر میام.

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 0:28 AM  توسط تداعی | 
 

برای تويی که سبزی و صبور و بزرگ و پاک و زلال ...

 برای دست هايت که عميق اند و پذيرا و بی انتهاااااااااااا ...

برای چيزی که هميشه همراهم بوده... که توی سايه و روشن های زندگی همقدم

رهسپاری های من شده...

 که تمام زمزمه های شبانه ام وحرفهای به تکرار شنيده ام در روزهای زندگی را

برايش هميشه قصه وار خوانده ام...

تو دستهايم را بگير...شانه هاي امن وپر احساس خود را براي لحظه ای هديه ای بر

بی تابی و اندوه من کن....

 مگر تو نميگويی:که از جنس سکوتی وشب گريه های نا پيدا!!؟

 پس هراس چشمانم؛ برای بی طاقتی های سکوتش را چگونه دور تر از تو؛زير نقابی

تلخ بپوشانم!!؟

مرا امشب توی اين سايه مهتابی؛همراه عبور کوچه های شب باش...

که ميخواهم تا سحر با خيال مستانه ام ؛چشم در چشم ماه؛ باز آواره باشم من...

 و براي منی که هنوز نرفته بازگشتت را به انتظار نشسته ام و آمدن و ماندنت

را ...برای هميشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 0:34 AM  توسط تداعی | 

بعد از خوردن قهوه ات...

- بیا کنار هم دراز بکشیم.

یه طوری که پاهامون تو آفتاب باشه و سرمون تو سایه.

دور و برمون هم پر از گلای قالی.

مثل خونه ی خاله تو سعادت آباد، اون بالای کوه.

بعدش به یه چیز خوب فکر کنیم.

تو یه پیشنهاد بده.

- اوووم، بخشش خوبه!؟

- آره.

- پس برام بگو ...

- واسه من سخت ترین نوعش اینه که خودمو ببخشم.

ولی باید تمرین کنیم که اول این کار رو بکنیم.

اصلا یه مدت روزه ی این کار رو می گیریم.

بعدش، مردمانی رو می بخشیم که به خاطر دیدشون نسبت به زندگی ...

نمی تونیم توی یه بعد از ظهر بهاری، یه بعد از ظهر آفتابی- بارونی، کنار هم قدم بزنیم.

قدم زدن که آدمو بی آبرو نمی کنه ؟

می کنه ؟

...

می کنه!

حرف مردم خیلی کارا می کنه.

مهم ترینش اینه که

قلب آدمو می سوزونه.

یه جوری که آدم دلش می خواد ...

گلو بسته بغض کنه و چشم بسته اشک بریزه.

یه گوشه خفه بشه و صداشم در نیاد.

پس ما قدم نمی زنیم.

اما از کنارم پا نشو.

اینجا که کسی ما رو نمی بینه.

اینجا، ما مال خودمونیم.

صورتت رو به صورتم بچسبون.

ببین هنوزم گرمم.

اصلنم خیال بغض و اشک ندارم.

نمی دونم چرا مدتهاست حس غم ندارم.

خیلی شنگول نیستم ها.

آروم تر از همیشه.

یه دست و صاف.

با کمترین دست انداز.

 

> عجیبه که وقتی غمگین نیستیم، متعجبیم!. ببین ما با خودمون چی کردیم. تو ببین وسعتِ  ...

> چند تیکه ی کوچولو خورده شیشه هست که باید با احتیاط از قلبم بیارمشون بیرون. بدون خونریزی ...!

> اشکال از فرستنده نیست. این بار لطفا گیرنده های خود را عوض کنید.

> یاد گرفتم اطرافیانم رو به خاطر درخواست چیزی از دیگران که فکر می کنن من نمی تونم بهشون بدم، مواخذه نکنم. حتا تو دلم. ببینم یادم می مونه!؟

> مالنا با متانت پاسخ داد: بونجورنو .... یعنی: حالا که یاد گرفتین گناه رو مذمت کنین، نه گناه کار رو، من بخشیدمتون، ولی خاک بر سرتون...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 4:17 AM  توسط تداعی | 

مردان مشکی پوش.

با پیراهن های سپید.

با یقه های شق و رق.

با پاپیونها و کراواتهای گرانبها.

با ورنی های براق.

با صورتهای تراشیده.

با قامتهای کشیده.

...

زنان خوش پوش.

با جامه های فاخر.

با گردنها و پشت گوشهایی معطر.

با گردنبند هایی خیره کننده روی سینه هایی مرمرین.

با جامهایی از شراب سرخ در دست.

با نگاه هایی متین و نافذ در افق.

با اندامی ضریف و زنانه.

...

بدون تمام اینها. تنها با تو.

تنها، یک رقص آخر ......

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 3:1 AM  توسط تداعی | 

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟

اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم

چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم میگم که این صورتکه

می تونم از صورتم ورش دارم

میکشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو توی آیینه نشون میده

میگه این توئی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غریت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا

 

آیینه میگه تو همونی که یکروز

میخواستی خورشید با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ات شده

داری بی صدا تو قلبت می میری

می شکنم آیینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکه اش بازم عکس منه

عکس ها با دهن کجی بهم میگن

چشم امید رو ببر از آسمون

روزها با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 1:23 AM  توسط تداعی |